مجموعه شعر سهراب سپهری به انگلیسی

زمان مطالعه: 20 دقیقه
مجموعه شعر سهراب سپهری به انگلیسی

مجموعه شعر سهراب سپهری به انگلیسی عنوان این مطلب از وبلاگ لینگومن است. خواندن شعر انگلیسی می تواند در غنای ادبی و تسلط بر محتوای شعر و نیز آموزش ترجمه اشعار هم مفید واقع شود. اشعار سهراب سپهری با ترجمه انگلیسی در این مطلب تقدیم می گردد.

سهراب سپهری (۱۵ مهر ۱۳۰۷ کاشان – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ تهران) شاعر، نویسنده و نقاش اهل کاشان بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده‌اند. در ادامه اشعار سهراب سپهری به زبان انگلیسی را می خوانیم. با ما در ادامه همراه باشید.

شعر سهراب سپهری به انگلیسی

شعر پشت دریاها سهراب سپهری با ترجمه انگلیسی

پشت دریاها
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید.
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست.
نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
“دور باید شد، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.
هیچ آیینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.”
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره ی هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می شنود.
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.

ترجمه انگلیسی شعر پشت دریاها

Beyond the seas

I will build a boat
And cast it in water.
I will sail away from this strange land
Where there is no one to awaken the heroes
In the glade of love.
A boat void of nets
And a heart with no desire for pearls.
I will keep sailing.
Neither will I lose heart to the blues
Nor to the mermaids,
Emerging out of water to cast the charms of their locks
Upon the glowing solitude of the fishermen.
I will keep sailing.
I will keep chanting:
“One should sail away and away.
Men of that town had no myths.
Women of that town were not as full as a bunch of grapes.
No hall mirrors reflected joys.
No puddles reflected a torch.
One should sail away and away.
Night has chanted its song.
It is now the windows’ turn.”
I will keep chanting.
I will keep sailing.
Beyond the seas there is a town
Where windows are open to manifestation,
The rooftops are inhabited by pigeons, Gazing at the Jets of Human Intelligence.
Every ten-year-old child holds a Bough of knowledge.
The townsfolk gaze at a brick row
As if at a flame, or at a delicate dream.
The earth can hear the music of your feelings.
The fluttering wings of mythical birds are audible in the wind.
Beyond the seas there is a town
Where the Sun is as big as the eyes of early-risers.
Poets are the inheritors of water, wisdom, and light.
Beyond the seas there is a town!
One should build a boat.

شعر ورق روشن وقت سهراب سپهری با ترجمه انگلیسی

“ترجمه فارسی”
ورق روشن وقت
از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد.
صبح شد، آفتاب آمد.
چای را خوردیم روی سبزه زار میز.
ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد.
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.
یک عروسک پشت باران بود.
ابرها رفتند.
یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز.
دشمنان من کجا هستند؟
فکر می کردم:
“در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.”
در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند.
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت.
نیمروز آمد.
بوی نان از آفتاب سفره تا ادارکات جسم گل سفر می کرد.
مرتع ادراک خرم بود.
دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:
پرتقالی پوست می کندم.
شهر در آیینه پیدا بود.
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!
پشت شیشه تا بخواهی شب.
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج،
در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد.
لحظه های کوچک من تا ستاره ها فکر می کردند.
خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد:
یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست…

The Bright Leaf Of Time

The rushing light shook the windows.
Morning fell, the Sun rose.
We drank tea on the Meadow of the Table.
At nine, the sky clouded over, the fences became wet.
My little moments lay hidden beneath the nasturtiums.
Raindrops gave birth to a doll.
The clouds vanished.
A clear sky, a sparrow, a flight.
“Where are my foes?”
I thought:
“Cranesbills will thaw cruelty.”
I opened the door, a piece of sky fell into my glass.
I drank water with the sky.
My little moments saw silver dreams.
I opened my book under the Invisible Ceiling of Time.
It was midday.
The scent of bread journeyed from the sunshine of the sofreh to the perception!
My hands floated in the Innate Colours of Being.
I was peeling an orange.
The town was reflected in the mirror.
Where are my friends?
May they have orange days!
Beyond the window, there is plenty of night.
In my room was an echo of my finger’s touch with heights.
From my room came the sound of decreasing measures.
My little moments thought of distant stars.
Sleep built things in my eyes.
An open space, dewy sands, footprints of Friend…

شعر در گلستانه سهراب سپهری با ترجمه انگلیسی

دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:
چه کسی با من حرف می زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
“من چه سبزم امروز!
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه؟!
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند، که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک.
گوشه ای روشن و پاک.
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح.
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می خواند.”

At Gulestaneh

Plains so vast!
Mountains so high!
What a scent of grass lay over Gulestaneh!
In that village I was searching for something:
Perhaps for some sleep,
Light, pebble, smile.
Behind the poplar trees
Innocent negligence keeps calling me.
At a rush bed I stopped. The wind was blowing: I listened:
Who was talking to me?
A lizard plopped.
I walked on.
A hayfield on the way
Then contours of cucumbers, rosy bushes And the oblivion of earth.
At a stream
I took off my cotton slippers, and sat down with my feet in water.
“How green I am today!
And how alert my body!
What id sorrow creeps down the mountain?!
Who is behind the trees?
Nothing. Only a cow is grazing.
It is summer noon.
The shades know what a summer it is.
Pure shades.
A pure bright spot.
Babes of feeling! This is the corner for playing.
Life is not empty:
Kindness, apples, faith.
Aye,
While there are peonies one can live on.
In my heart there is something like a blaze of light, like a morning dream.
And so restless am I that I feel like running
To the far end of the plains, up to the mountaintop.
A voice keeps calling me from afar.”

شعر جنبش واژه زیست سهراب سپهری با ترجمه انگلیسی

جنبش واژه ی زیست
پشت کاجستان، برف.
برف، یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک، و رسیدن و حیاط.

من و دلتنگ، و این شیشه ی خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.

زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید:
کودک پس فردا، کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مُرد.
و هنوز نان گندم خوب است.
و هنوز آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سکوت.
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

The Animate Word Of Life

Behind the pinery, the snow.
The snow, a swarm of crows.
The road means nostalgia.
The wind, the song, the traveller and a slight inclination to sleep.
The ivy’s crest, the arrival, and the yard.
I, and nostalgia, and this wet glass.
I write, and the space.
I write, and two walls, and a few sparrows.
Someone is grieving.
Someone is weaving.
Someone is counting.
Someone is singing.
Life means: a starling flew away.
What made you gloomy?
Consolations are not few. For instance, this sun,
Tomorrow’s babes, last week’s pigeon.
Someone died last night.
And wheat bread is still fine.
And water is still pouring down. Horses are drinking.
Drops are falling.
Snow weighs on the Shoulders of Silence.
And Time on the Spine of the Lilac.

شعر صدای پای آب سهراب سپهری با ترجمه انگلیسی

کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر.
“حجرالاسود” من روشنی باغچه است.

  دانلود کتاب اشعار حافظ به انگلیسی و فارسی PDF + فیلم زندگینامه

اهل کاشانم:
پیشه ام نقاشی است.
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی! چه خیالی! می دانم.
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.

اهل کاشانم.
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک “سیلک”.
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود.
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید: “چند من خربزه می خواهی؟”
من از او پرسیدم: “دل خوش سیری چند؟”

پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت، تار هم می زد.

خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود.
میوه ی کال خدا را آن روز، می جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری ترکی برمی داشت، دست فواره ی خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فکر، بازی می کرد.
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پُر سار.
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود.
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.

طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها.
باز خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون.
دلم از غربت سنجاقک پُر.

من به مهمان دنیا رفتم:
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله ی مذهب بالا

تا ته کوچه ی شک
تا هوای خنک اسغنا
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی

چیزها دیدم در روی زمین:
کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پَرپَر می زد.
نردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید.
ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.

من گدایی دیدم،
در به در می رفت آواز چکاوک می خواست.
و سپوری (رفتگری) که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز.

بره ای را دیدم، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم، یونجه را می فهمید.
در چراگاه “نصیحت” گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: “شما!”

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم، از جنس بهار.
موزه ای دیدم دور از سبزه.
مسجدی دور از آب.

سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش “انشا”.
اشتری دیدم بارش سبد خالی “پند و امثال”.

عارفی دیدم بارش “تنناها یاهو”.

من قطاری دیدم، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت.
من قطاری دیدم، که سیاست می برد (و چه خالی می رفت).
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می بزد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه ی آن پیدا بود:
کاکل پوپک،
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه ی تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می آید.

و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گلخانه ی شهوت می رفت.
پله هایی که به سردابه ی الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره ی شط می شست.

شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بی رنگ پدر تف می کرد.
و بزی از “خزر” نقشه ی جغرافی، آب می خورد.

بند رختی پیدا بود: سینه بندی بی تاب.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مرد گاری چی در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود، موج پیدا بود.
برف پیدا بود، دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود، عکس اشیا در آب.
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در کوچه ی زن.
بوی تنهایی در کوچه ی فصل.

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

سفر دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک
ریزش تاک جوان از دیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی با یک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ “نازی” ها با ساقه ی ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله ی کاشی مسجد به سجود
حمله ی باد به معراج حباب صابون
حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی “دفع آفات”.
حمله ی دسته ی سنجاقک، به صف کارگر “لوله کشی”
حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله ی واژه به فک شاعر.

فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ.

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه ی خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست “دولت”
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه ی روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچه ی یونان می رفت.
جغد در “باغ معلق” می خواند.
باد در گردنه ی خیبر، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه ی آرام “نگین” قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم.

اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.

من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد
و صدای، سرفه ی روشنی از پشت درخت،
عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ،
چکچک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر
شیهه ی پاک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه ی شوق.
صدای باران را، روی پلک تر عشق،
صدای موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد.

من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری ست.
روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است.
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ.
هرکجا برگی هست، شور من می شکفد.
بوته ی خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره، وزن سحر را می دانم.
مثل یک گلدان، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته ی بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را می شناسم.
رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را.
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می رود،
ماه در خواب بیایبان چیست
مرگ در ساقه ی خواهش.

و تمشک لذت، زیر دندان هم آغوشی.

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.
پرشی دارد اندازه ی عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقجه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه ی شب پرده در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما است.
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی “ماه”
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

  دانلود اشعار خیام به انگلیسی PDF + فیلم

زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی “مجذور” آینه است.
زندگی گل به “توان” ابدیت
زندگی “ضرب” زمین در ضربان دل ما.
زندگی “هندسه” ی ساده و یکسان نفس هاست.

هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟

من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران با زن باید خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت.
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی “اکنون” است.

رخت ها را بکنیم.
آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.

در موستان گره ی ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید.
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
و کتابی که در آن یاخته ها بی بُعدند.
نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلا ای بود در اندیشه ی دریاها.

و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را.

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی آید.

پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد.

لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم.
و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین.
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه ی یک زنجیره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره ی سرخ – گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است.

در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم.

پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک، چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی “راز” گل سرخ
کار ما شاید این است
که در “افسون” گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.

آسمان را بنشانیم میان دو هجای “هستی”.
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

کاشان، قریه ی چنار، تابستان ۱۳۴۳

ترجمه انگلیسی شعر صدای پای آب سهراب سپهری

Like a breeze, my Ka’ba wafts from orchard to orchard from town to town.
My black stone is the light reflected on flowerbeds.
I’m a native of Kashan:
An artist by profession.
Sometimes, I build a cage of colours and offer it for sale
to rase your lonely heart
With the song of the peony confined therein.
It’s a fancy! Only a gancy! … I know.
My canvas is lifeless.
I well know my painted pound is fishless.
I’m a native of Kashan,
Descending perhaps
From a plant in India, an earthenware from Sialk
Or perhaps from a prostitute in the streets of Bukhara.
Father died after twice migrating of swallows, twice falling of snow,
Twice sleeping on the terraced-roof,
Father died beyond Time.
When my father died, the sky shone blue.
My mother jumped up from sleep. My sister turned pretty.
When my father died the police were all poets.
“How many kilos of melon?” the greengrocer asked.
“How much is a gram of consolation?” I reciprocated.
Father painted
Made tars, played the tar as well

He wrote a fine hand too.
Our garden stood on the shadowy side of wisdom.
One the interweaving point of emotion and plant.
On the intermingling point of vision, cage, and mirror.
Our garden was perhaps an arc from the Green Circle of Bliss.
Asleep, I then chewed on God’s Green Fruits
Drank water unphilosophically.
Plucked mulberries unscientifically.
As soon as a pomegranate burst, my hands became a Fountain of Desire.
As soon as a lark sang a merry note, my heart craved to listen.
Sometimes, Solitude pressed its face to the window glass.
Longing turned up, putting its arms round Sense’s neck.
Fancy frolicked.
Life was something like a vernal rainfall, a plane tree inhabited by starlings.
Life, then, was a row of light and dolls
An armful of freedom.
Life, then, was a Pond of Music.
Gradually, the child tiptoed away in the alleyway of dragonflies.
I packed my things, leaving the town of light fantasies.
My heart heavy with the nostalgia for dragonflies.
I went to the Banquet of World
To the Plain of Sorrow
To the Garden of Mysticism
To the Illuminated Hall of Science.
I climbed up the Stairs of Religion.

I went as far as the alleyway of doubt
As far as the cool air of contentment
As far as the wet night of affection.
I went to meet someone at the other end of love.
I went on and on as far as Woman
As far as the lamp of pleasure
As far as the silence of desire
As far as the fluttering sound of solitude.
I saw many things on earth:
A child sniffed the moon.
Light fluttered in a doorless cage.
Love ascended to the heaven by a ladder.
A woman pounded light in a mortar.
For lunch they had bread, vegetables, a plate of dew and a warm Bowl of Affection.
I saw a begger
Going from one door to another, asking for a lark’s song
And a street cleaner praying in front of a melon skin.
I saw a lamb munching kites
An ass appreciating fodder
And a cow surfeited with Advice.
I saw a poet addressing a lily “Your Excellency!”.
I saw a book  with crystal words.
A sheet of paper made from Spring.
A museum remote from verdure.
A mosque remote from water.

By the bed of desperate theologian stood a jugful of questions.
I saw a mule laden with proses.
A camel laden with empty baskets of questions.
And a mystic laden with tanana-ha-yahu
I saw a trian carrying light:
A train carried theology, and how heavy it was.
A train carried politics, and how empty it was.
A train carried lotus seeds and the songs of canaries.
And a plane flew at thousands of feet
Yet, in its windows the earth could be seen:
The hoopoe’s crest
The markings on the butterfly’s wings
A frog’s reflection in the pond
The flight of a fly through the street of solitude
And a sparrow’s bright desire to descend
from a plane tree to the ground.
The sun’s maturity
And the lovely love-making of the doll with dawn.
A flight of stairs led to the Hotbed of Lust
To the Cellar of Alcohol
To the Law of Rose Decay
To the Arithmetic Perception of Aliveness
To the Rooftops of Revelation
To the Platform of Epiphany

Far below me
My mother was washing cups in the Memory of River.
The town was visible:
The growing geometry of cement, iron and stone
The pigeon-free rooftops of hundreds of buses.
A flower lady slashed her prices.
A poet suspended a swing of rope between two lilac trees.
Aboy pelted stones at the school wall.
A child spat apricot seeds on his father’s faded prayer-rug.
on a map, a goat drank water from the Caspian Sea.
A clothes-line was visible, a frantic bra.
A cart wheel pined for the horse to halt
The horse for the driver to fall asleep
The driver on the cart longed for death.
Love was visible, waves were visible,
Snow was visible, friendship was visible,
Word was visible.
Water was visible, the reflection of objects in water
The Cool Shade of Cells in the Heat of Blood
The Moist Side of Life
The Eastern Sorrow of Human Soul
Season of roaming in the Alleyway of Woman
Scent of Solitude in the Alleyway of Seasons.
Summer held a fan in hand.

The seed travelled into flower
The creepers from one house to another
The moon into the pond.
The meadow rue gushed from the earth.
The young vines climbed down the wall.
The dewdrops poured over the Bridge of Sleep.
Joy leaped over the Ditch of Death.
Accidents passed from beyond Words.
A chink resisted the pleading light.
Stairs struggled to soar over the Sun’s long leg.
Solitude combated a song.
Pears tried to fill the empty basket.
A pomegranate defied the teeth.
The Nazis battled against a sensitive plant.
A parrot outfaced eloquence.
A brow fought the cold prayer-stone.
The mosque tiles attacked the worshippers.
The wind resisted the soaring soap bubbles.
An army of butterflies tried to thwart the Pest Control Program
A swarm of dragonflies attacked Water Main Workers.
A regiment of reeds assaulted the lead letters.
Words clogged a poet’s jaw.
A century conquered by a poem
An orchard conquered by a starling
An alleyway conquered by an exchange of salutations
A town conquered by three or four wooden horsemen
A New Year’s Eve conquered by two dolls and a ball.

  دانلود کتاب اشعار حافظ به انگلیسی و فارسی PDF + فیلم زندگینامه

A rattle box murdered on the siesta mattress
A tale murdered at the mouth of Alleyway of Sleep
A sorrow murdered at the command of a song
The moonlight murdered at the command of neon light
A willow tree murdered by government
A desperate poet murdered  by a snowdrop.
The entire face of the earth was visible.
Order reigned in Greek alleyways.
An owl hooted in the Hanging Gardens.
The wind blew scraps of history at Khybar Pass.
A boat carried flowers on the tranquil Lake Negueen.
In each lane in Benaras, a lamp burned perpetually.
I saw people.
I saw towns.
I saw mountains and plains.
I saw water, and earth.
I saw light and darkness.
I saw plants in light and plants in darkness.
I saw animals in light and animals in darkness.
I saw man in light and man in darkness.
I’m a native of Kashan, but
My hometown is not Kashan.
My hometown is lost.
With endurance and stamina
I have built a house on the other side of night.
In this house, I live close to the Moist Obscurity of Grass.

I hear the garden breathing
Darkness falling down a leaf
And Light coughing from behind the tree.
I hear Water sneezing through the cracks of the rock.
Swallows dripping down through the ceiling of spring
Clear sounds: Window of Solitude opening and closing
Pure sounds: Love vaguely sloughig off its skin
The passion for flight gathering in the wings,
And the soul resisting to crack.
I hear the Footfall of Desire
And the lawful tread of blood in veins.
The Pulse of the Dawn of the Pigeons’ well
The Heartbeats of Thursday Nights
The flow of carnation in the mind
The Pure Neighing of Truth from afar.
I hear Matter blowing
Faith walking in the Alleyway of Longing
The rain pattering on the wet eyelids of love
Over the Mournful Music of Maturity
Over the song of pomegranate orchards
The Glass of Gladness crashing at night
The paper of Beauty tearing into pieces
And the Bowl of Nostalgia filling and emptying with wind.
I am close to the beginning of the earth.
I take the pulse of flowers
I know the Wet Fate of Water, the Green Habit of Trees.
My soul flows in the new direction of objects.
My soul is young.

My soul sometimes coughs from longing.
My soul idles:
It counts raindrops, the chinks of bricks.
My soul is sometimes true as a rock on the road.
Never have I seen two poplar trees at war.
Never have I seen a willow selling its shade to the ground
The elm tree offers its branches to the crows gratis.
Wherever there is a leaf, my passion blossoms.
A poppy bathes me in the Flow of Being.
Like an insect’s wings I feel the weight of the dawn.
Like a vase I listen to the Music of Growing.
Like a basketful of fruit I pine for ripening.
Like a tavern I stand on the Borderline of Languor.
Like a cottage by the sea, I fear eternal long waves.
Sun, union, reproduction in abundance.
I am contented with an apple
And with the smell of a camomile.
I am satisfied with a mirror, with a pure relationship.
I won’t laugh at a child if his balloon bursts.
I won’t sneer when a philosophy halves the moon.
I know the fluttering of quail’s wings
The colour of bustard’s belly, the footprints of chamois.
I know where rhubarbs grow.
When starlings migrate, when partridges sing,
When falcons die.
I know what the moon means in the Sleep of Desert
Death in the Stalks of Desire.

And the raspberries of joy in the mouth of copulation.
Life is a pleasant custom.
Life flies as big as Death.
Life leaps as high as Love.
Life may not vanish from our mind like something on the habit shelf.
Life is the ecstasy of a hand that picks
A first black fig in the Acrid Mouth of Summer
The dimension of a tree in the eyes of an insect
The experience of a moth in darkness
A strange sense experienced by a migrating bird
The whistle of a train echoing in the Sleep of a Bridge
The sight of a garden through the sealed windows of a plane
The news of a rocket being launched into space.
Life is touching the solitude of the moon.
Life is smelling a flower on another planet.
Life is washing a plate.
Life is finding a ten-shahi coin in the street gutter.
Life is the square root of a mirror.
A flower raised to the power of eternity.
The earth multiplied by our heartbeats.
A simple and equal geometry of breaths.
Wherever I am, let me be
The heaven is mine.
window, mind, air, love, and earth are mine.

What matter
If the fungi of Nostalgia
Sometimes bloom?
I wonder
Why a horse is a noble animal, and a dove is lovely
And why no one pets a vulture.
I wonder why a clover is inferior to a red tulip.
We need to rinse our eyes, and view things differently.
We should wash our words
To be both wind and rain.
We should close our umbrellas
Walk in the rain
Take Mind and Memory in the rain
Walk in the rain with all the townsfolk
Meet friends in the rain
Seek Love in the rain
Make love to a woman in the rain
Play in the rain
Write, speak, and plant lotus flowers in the rain.
Life is a perpetual soaking.
Life is bathing in the Pond of Now.
Let’s take off our clothes
water is one step off.
Let’s taste light
Weigh the night of a village, the sleep of a gazelle.
Let’s fathom the warmth of a stork’s nest.
Let’s not tread on the Law of Grass.

Let’s delight our palate in the vineyard
And open our mouths when the moon rises.
Let’s not say the night is a foul thing
Or the glow-worm is ignorant of the garden’s insight.
Let’s fetch baskets
And fill them with all these reds and greens.
Let’s eat bread and mellow for breakfast.
Let’s plant a sapling in every pitch of each sentence.
And sow Seeds of Silence between two syllables.
Let’s not read a wind-free book
And the book in which the skin of dew is not wet
And the book in which the cells are dimension-free.
Let’s not wish the fly scared off the Fingertips of Nature.
Let’s not wish the panther wiped away from Creation.
Life would lack something with no worms.
The laws of tree would suffer without caterpillars.
Our hands would seek something if there was no death.
The Living Logic of Flight would alter if there was no light.
There was a void in the mind of the seas before seaweed emerged.
Let’s not ask where we are.
Let’s smell the fresh hospital petunias.
Let’s not ask where the Fountain of Fortune is
Why the Heart of Truth is blue
What a night, what a breeze our forefathers experienced.
Behind us is no living space.
Behind us is no singing bird.
Behind us is no blowing wind.

Behind us the Green Window of the Poplar is closed.
Behind us the children’s windmills gather dust.
Behind us lie the Wounds of History.
Behind us the Memory of Waves pours the cold motionless shells unto the shore.
Let’s go to the seashore
Cast our nets into the sea
And catch freshness of water.
Let’s pick a pebble
And weigh the gravity of Being.
Let’s not curse the moonlight when we have a temperature.
(Once in a fever, I noticed the moon descend
The arms stretch for the heaven.
I heard the goldfinch warbling better.)
Sometimes, the wounds in my feet
Have taught me the ups and downs of the earth.
Sometimes, in my sickbed, the flowers multiplied
And the orange and the lantern increased in size.)
Let’s not stand in dread of death.
Death is not the end of a pigeon.
Death is not the inversion of a cricket.
Death flows in the minds of acacias.
Death dwells in the Pleasant Climate of Mind.
Death speaks of dawn in the Nature of Village Night.
Death goes into the mouth with a bunch of grapes.
Death sings in the larynx of the robbin.
Death is responsible for the beauty of butterfly’s wings.

Death sometimes picks basils
Drinks vodka
Sits in the shade, and watches us.
We all know
The Lungs of pleasure are filled with the oxygen of death.
Let’s not shut the door to the Living Words of Fate which we hear from behind the Hedges of Sound.
Let’s pull the curtains
And allow Feeling to have fresh air.
Let’s allow Maturity to dwell under any bush whatsoever.
Let’s allow Instinct to go and cavort
Take off its shoes and leap over the flowers after the seasons.
Let’s allow Solitude to sing a song.
To write something
to go out in the street.
Let’s be simple.
Let’s be simple whether at the bank till or under a tree.
Our mission is not to fathom the secret of the Rose.
Our mission is perhaps
To float in the beauty of the rose.
Let’s pitch our tents beyond Wisdom
Wash our hands in the ecstasy of a leaf and sit to eat
And be born again when the sun rises at dawn.
Let’s unleash our joys
Sprinkle over the perception of space, colour, sound, window and flower.
Set heaven between the two syllables of Being
Fill and refill our lungs with eternity
And unburden Knowledge from the swallow’s shoulders.
Let’s remove the names from the cloud
The plane tree, the mosquito, and the summer.
Let’s climb as high as Love on the Wet Feet of Rain.
Let’s open doors to man, to light, to plants and to insects.
Our mission is perhaps
To run between the Lotus flower and the Century
After the Echo of Truth.
Kashan, Chenar Village, Summer 1964

ادامه مطلب