لینگومن

اشعار سهراب سپهری به زبان انگلیسی

اشعار سهراب سپهری به زبان انگلیسی

اشعار سهراب سپهری به زبان انگلیسی عنوان این مطلب از وبلاگ لینگومن است. خواندن شعر انگلیسی می تواند در غنای ادبی و تسلط بر محتوای شعر و نیز آموزش ترجمه اشعار هم مفید واقع شود. اشعار سهراب سپهری با ترجمه انگلیسی در این مطلب تقدیم می گردد.

سهراب سپهری (۱۵ مهر ۱۳۰۷ کاشان – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ تهران) شاعر، نویسنده و نقاش اهل کاشان بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده‌اند. با ما در ادامه همراه باشید.

اشعار سهراب سپهری به زبان انگلیسی

صدا کن مرا

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن

(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت

حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیروداری که چرخ زره‌ پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش “استوا” گرم،

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

ترجمه شعر به باغ همسفران از اشعار سهراب سپهری

To The Companion’s Orchard

Call me

Call me

Sweet is your voice

Sweet is the foliage of the strange plant

Grown in the farthest edge of sorrow

Within the space of this silent age

Lonelier am I than the test of a song

Within the scope of the alley’s conception

Come, let me tell you how vast is my loneliness?

My loneliness didn’t predict this ambush of your stature

And this is the characteristic of love

Nobody is here

Come, let us steal life and then

Divide it between two meetings

Together let us pore

The morning of the state of a pebble

Quick, let us see things

The dials of a the fountain clock turns time into dust

Come, melt lake a word in a line of my silence

Come, melt the bright weight of love in my palms

Make me warm

(And once upon Kashan’s plain the sky grow clouded

And a shower fell

And chilled men, then behind a rock

The hearth of anemone warmed me)

In the these dark lanes

I fear the company of doubt and match

I fear this concrete-like century

Come, let us not fear towns whose dark soil

Is pasture to bulldozers?

Open me like a door to the falloff a simple pear in this age of steel’s birth

Lay me seep under a branch away this metal clattering night

When the miner of the dawn arrives

Call me and I will awake,

At the blossoming of the jasmine

From behind your fingers

And then

Tell me of bombs that fell while I slept

And cheeks that grow wet with tears

Of the many ducks that flow over the sea

The fatal moment when armored cars

Rolled over childhood dreams

To what sense of comfort do you tie the yellow string of canary?

Of the innocent cargoes imported from distance into ports

What science discovered the positive music powder’s smell?

And the perception that oozed out of an unknown taste of bread

In the mouth of prophecy

Then I

Like a faith warmed by the tropic sun

Will lay you on the threshold of an orchard

Will lay you on the threshold of an orchard

شعر پشت دریاها از سهراب سپهری

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

همچنان خواهم راند.

نه به آبی‌ها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند:

“دور باید شد، دور.”

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.

هیچ آیینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.

دور باید شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره‌هاست.”
همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.

بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره ی هوش بشری می‌نگرند.

دست هر کودک ده ساله ی شهر، خانه معرفتی است.

مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف.

خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است!

قایقی باید ساخت.

ترجمه انگلیسی شعر پشت دریاها از سهراب سپهری

Beyond the Seas

I will build a boat

And cast it in water

I will sail away from this strange land

Where there is no one to awaken the heroes

In the glade of love

A boat void of nets

And a heart with no desire for pearls

I will keep sailing

Neither will I lose heart to the blues

Nor to the mermaids,

Emerging out of water to cast the charms of their locks

Upon the glowing solitude of the fishermen

I will keep sailing.

I will keep chanting:

One should sail away and away.

Men of that town had no myths

Woman of that town were not as full as a bunch of grapes.

No hall mirrors reflected joys

No puddles reflected a torch

One should sail away and away

Night has chanted its song

It is now the windows turn

I will keep chanting

I will keep sailing

Beyond the seas there is a town

Where windows are open to manifestation

The rooftops are inhabited by pigeons

Gazing at the Jets of Human Intelligence

Every ten-year-old child holds a Bough of knowledge

The townsfolk gaze at a brick row

As if at a flame, or at a delicate dream

The earth can hear the music of your feelings

The fluttering wings of mythical birds are audible in the wind

Beyond the seas there is a town

Where the Sun is as big as the eyes of early-risers

Poets are the inheritors of water, wisdom, and light

Beyond the seas there is a town

One should build a boat

ترجمه انگلیسی شعر صدای پای آب

Like a breeze, my Ka’ba wafts from orchard to orchard from town to town.
My black stone is the light reflected on flowerbeds.
I’m a native of Kashan:
An artist by profession.
Sometimes, I build a cage of colours and offer it for sale
to rase your lonely heart
With the song of the peony confined therein.
It’s a fancy! Only a gancy! … I know.
My canvas is lifeless.
I well know my painted pound is fishless.
I’m a native of Kashan,
Descending perhaps
From a plant in India, an earthenware from Sialk
Or perhaps from a prostitute in the streets of Bukhara.
Father died after twice migrating of swallows, twice falling of snow,
Twice sleeping on the terraced-roof,
Father died beyond Time.
When my father died, the sky shone blue.
My mother jumped up from sleep. My sister turned pretty.
When my father died the police were all poets.
“How many kilos of melon?” the greengrocer asked.
“How much is a gram of consolation?” I reciprocated.
Father painted
Made tars, played the tar as well

شعر صدای پای آب

کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر.
“حجرالاسود” من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم:
پیشه ام نقاشی است.
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی! چه خیالی! می دانم.
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.

اهل کاشانم.
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک “سیلک”.
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود.
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید: “چند من خربزه می خواهی؟”
من از او پرسیدم: “دل خوش سیری چند؟”

پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت، تار هم می زد.

صدای پای آب

He wrote a fine hand too.
Our garden stood on the shadowy side of wisdom.
One the interweaving point of emotion and plant.
On the intermingling point of vision, cage, and mirror.
Our garden was perhaps an arc from the Green Circle of Bliss.
Asleep, I then chewed on God’s Green Fruits
Drank water unphilosophically.
Plucked mulberries unscientifically.
As soon as a pomegranate burst, my hands became a Fountain of Desire.
As soon as a lark sang a merry note, my heart craved to listen.
Sometimes, Solitude pressed its face to the window glass.
Longing turned up, putting its arms round Sense’s neck.
Fancy frolicked.
Life was something like a vernal rainfall, a plane tree inhabited by starlings.
Life, then, was a row of light and dolls
An armful of freedom.
Life, then, was a Pond of Music.
Gradually, the child tiptoed away in the alleyway of dragonflies.
I packed my things, leaving the town of light fantasies.
My heart heavy with the nostalgia for dragonflies.
I went to the Banquet of World
To the Plain of Sorrow
To the Garden of Mysticism
To the Illuminated Hall of Science.
I climbed up the Stairs of Religion.

“ترجمه فارسی”
خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود.
میوه ی کال خدا را آن روز، می جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری ترکی برمی داشت، دست فواره ی خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فکر، بازی می کرد.
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پُر سار.
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود.
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.

طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها.
باز خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون.
دلم از غربت سنجاقک پُر.

من به مهمان دنیا رفتم:
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله ی مذهب بالا

صدای پای آب

I went as far as the alleyway of doubt
As far as the cool air of contentment
As far as the wet night of affection.
I went to meet someone at the other end of love.
I went on and on as far as Woman
As far as the lamp of pleasure
As far as the silence of desire
As far as the fluttering sound of solitude.
I saw many things on earth:
A child sniffed the moon.
Light fluttered in a doorless cage.
Love ascended to the heaven by a ladder.
A woman pounded light in a mortar.
For lunch they had bread, vegetables, a plate of dew and a warm Bowl of Affection.
I saw a begger
Going from one door to another, asking for a lark’s song
And a street cleaner praying in front of a melon skin.
I saw a lamb munching kites
An ass appreciating fodder
And a cow surfeited with Advice.
I saw a poet addressing a lily “Your Excellency!”.
I saw a book  with crystal words.
A sheet of paper made from Spring.
A museum remote from verdure.
A mosque remote from water.

“ترجمه فارسی”
تا ته کوچه ی شک
تا هوای خنک اسغنا
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی

چیزها دیدم در روی زمین:
کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پَرپَر می زد.
نردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید.
ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.

من گدایی دیدم،
در به در می رفت آواز چکاوک می خواست.
و سپوری (رفتگری) که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز.

بره ای را دیدم، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم، یونجه را می فهمید.
در چراگاه “نصیحت” گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: “شما!”

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم، از جنس بهار.
موزه ای دیدم دور از سبزه.
مسجدی دور از آب.

صدای پای آب

By the bed of desperate theologian stood a jugful of questions.
I saw a mule laden with proses.
A camel laden with empty baskets of questions.
And a mystic laden with tanana-ha-yahu
I saw a trian carrying light:
A train carried theology, and how heavy it was.
A train carried politics, and how empty it was.
A train carried lotus seeds and the songs of canaries.
And a plane flew at thousands of feet
Yet, in its windows the earth could be seen:
The hoopoe’s crest
The markings on the butterfly’s wings
A frog’s reflection in the pond
The flight of a fly through the street of solitude
And a sparrow’s bright desire to descend
from a plane tree to the ground.
The sun’s maturity
And the lovely love-making of the doll with dawn.
A flight of stairs led to the Hotbed of Lust
To the Cellar of Alcohol
To the Law of Rose Decay
To the Arithmetic Perception of Aliveness
To the Rooftops of Revelation
To the Platform of Epiphany

” ترجمه فارسی “

سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش “انشا”.
اشتری دیدم بارش سبد خالی “پند و امثال”.

عارفی دیدم بارش “تنناها یاهو”.

من قطاری دیدم، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت.
من قطاری دیدم، که سیاست می برد (و چه خالی می رفت).
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می بزد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه ی آن پیدا بود:
کاکل پوپک،
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه ی تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می آید.

و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گلخانه ی شهوت می رفت.
پله هایی که به سردابه ی الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

صدای پای آب

Far below me
My mother was washing cups in the Memory of River.
The town was visible:
The growing geometry of cement, iron and stone
The pigeon-free rooftops of hundreds of buses.
A flower lady slashed her prices.
A poet suspended a swing of rope between two lilac trees.
Aboy pelted stones at the school wall.
A child spat apricot seeds on his father’s faded prayer-rug.
on a map, a goat drank water from the Caspian Sea.
A clothes-line was visible, a frantic bra.
A cart wheel pined for the horse to halt
The horse for the driver to fall asleep
The driver on the cart longed for death.
Love was visible, waves were visible,
Snow was visible, friendship was visible,
Word was visible.
Water was visible, the reflection of objects in water
The Cool Shade of Cells in the Heat of Blood
The Moist Side of Life
The Eastern Sorrow of Human Soul
Season of roaming in the Alleyway of Woman
Scent of Solitude in the Alleyway of Seasons.
Summer held a fan in hand.

” ترجمه فارسی “
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره ی شط می شست.

شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بی رنگ پدر تف می کرد.
و بزی از “خزر” نقشه ی جغرافی، آب می خورد.

بند رختی پیدا بود: سینه بندی بی تاب.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مرد گاری چی در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود، موج پیدا بود.
برف پیدا بود، دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود، عکس اشیا در آب.
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در کوچه ی زن.
بوی تنهایی در کوچه ی فصل.

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

صدای پای آب

The seed travelled into flower
The creepers from one house to another
The moon into the pond.
The meadow rue gushed from the earth.
The young vines climbed down the wall.
The dewdrops poured over the Bridge of Sleep.
Joy leaped over the Ditch of Death.
Accidents passed from beyond Words.
A chink resisted the pleading light.
Stairs struggled to soar over the Sun’s long leg.
Solitude combated a song.
Pears tried to fill the empty basket.
A pomegranate defied the teeth.
The Nazis battled against a sensitive plant.
A parrot outfaced eloquence.
A brow fought the cold prayer-stone.
The mosque tiles attacked the worshippers.
The wind resisted the soaring soap bubbles.
An army of butterflies tried to thwart the Pest Control Program
A swarm of dragonflies attacked Water Main Workers.
A regiment of reeds assaulted the lead letters.
Words clogged a poet’s jaw.
A century conquered by a poem
An orchard conquered by a starling
An alleyway conquered by an exchange of salutations
A town conquered by three or four wooden horsemen
A New Year’s Eve conquered by two dolls and a ball.

” ترجمه فارسی “
سفر دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک
ریزش تاک جوان از دیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی با یک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ “نازی” ها با ساقه ی ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله ی کاشی مسجد به سجود
حمله ی باد به معراج حباب صابون
حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی “دفع آفات”.
حمله ی دسته ی سنجاقک، به صف کارگر “لوله کشی”
حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله ی واژه به فک شاعر.

فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ.

صدای پای آب

A rattle box murdered on the siesta mattress
A tale murdered at the mouth of Alleyway of Sleep
A sorrow murdered at the command of a song
The moonlight murdered at the command of neon light
A willow tree murdered by government
A desperate poet murdered  by a snowdrop.
The entire face of the earth was visible.
Order reigned in Greek alleyways.
An owl hooted in the Hanging Gardens.
The wind blew scraps of history at Khybar Pass.
A boat carried flowers on the tranquil Lake Negueen.
In each lane in Benaras, a lamp burned perpetually.
I saw people.
I saw towns.
I saw mountains and plains.
I saw water, and earth.
I saw light and darkness.
I saw plants in light and plants in darkness.
I saw animals in light and animals in darkness.
I saw man in light and man in darkness.
I’m a native of Kashan, but
My hometown is not Kashan.
My hometown is lost.
With endurance and stamina
I have built a house on the other side of night.
In this house, I live close to the Moist Obscurity of Grass.

” ترجمه فارسی “
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه ی خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست “دولت”
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه ی روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچه ی یونان می رفت.
جغد در “باغ معلق” می خواند.
باد در گردنه ی خیبر، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه ی آرام “نگین” قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم.

اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.

صدای پای آب

I hear the garden breathing
Darkness falling down a leaf
And Light coughing from behind the tree.
I hear Water sneezing through the cracks of the rock.
Swallows dripping down through the ceiling of spring
Clear sounds: Window of Solitude opening and closing
Pure sounds: Love vaguely sloughig off its skin
The passion for flight gathering in the wings,
And the soul resisting to crack.
I hear the Footfall of Desire
And the lawful tread of blood in veins.
The Pulse of the Dawn of the Pigeons’ well
The Heartbeats of Thursday Nights
The flow of carnation in the mind
The Pure Neighing of Truth from afar.
I hear Matter blowing
Faith walking in the Alleyway of Longing
The rain pattering on the wet eyelids of love
Over the Mournful Music of Maturity
Over the song of pomegranate orchards
The Glass of Gladness crashing at night
The paper of Beauty tearing into pieces
And the Bowl of Nostalgia filling and emptying with wind.
I am close to the beginning of the earth.
I take the pulse of flowers
I know the Wet Fate of Water, the Green Habit of Trees.
My soul flows in the new direction of objects.
My soul is young.

” ترجمه فارسی “
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد
و صدای، سرفه ی روشنی از پشت درخت،
عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ،
چکچک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر
شیهه ی پاک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه ی شوق.
صدای باران را، روی پلک تر عشق،
صدای موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد.

من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری ست.
روح من کم سال است.

صدای پای آب

My soul sometimes coughs from longing.
My soul idles:
It counts raindrops, the chinks of bricks.
My soul is sometimes true as a rock on the road.
Never have I seen two poplar trees at war.
Never have I seen a willow selling its shade to the ground
The elm tree offers its branches to the crows gratis.
Wherever there is a leaf, my passion blossoms.
A poppy bathes me in the Flow of Being.
Like an insect’s wings I feel the weight of the dawn.
Like a vase I listen to the Music of Growing.
Like a basketful of fruit I pine for ripening.
Like a tavern I stand on the Borderline of Languor.
Like a cottage by the sea, I fear eternal long waves.
Sun, union, reproduction in abundance.
I am contented with an apple
And with the smell of a camomile.
I am satisfied with a mirror, with a pure relationship.
I won’t laugh at a child if his balloon bursts.
I won’t sneer when a philosophy halves the moon.
I know the fluttering of quail’s wings
The colour of bustard’s belly, the footprints of chamois.
I know where rhubarbs grow.
When starlings migrate, when partridges sing,
When falcons die.
I know what the moon means in the Sleep of Desert
Death in the Stalks of Desire.

” ترجمه فارسی “
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است.
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ.
هرکجا برگی هست، شور من می شکفد.
بوته ی خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره، وزن سحر را می دانم.
مثل یک گلدان، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته ی بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را می شناسم.
رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را.
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می رود،
ماه در خواب بیایبان چیست
مرگ در ساقه ی خواهش.

صدای پای آب

And the raspberries of joy in the mouth of copulation.
Life is a pleasant custom.
Life flies as big as Death.
Life leaps as high as Love.
Life may not vanish from our mind like something on the habit shelf.
Life is the ecstasy of a hand that picks
A first black fig in the Acrid Mouth of Summer
The dimension of a tree in the eyes of an insect
The experience of a moth in darkness
A strange sense experienced by a migrating bird
The whistle of a train echoing in the Sleep of a Bridge
The sight of a garden through the sealed windows of a plane
The news of a rocket being launched into space.
Life is touching the solitude of the moon.
Life is smelling a flower on another planet.
Life is washing a plate.
Life is finding a ten-shahi coin in the street gutter.
Life is the square root of a mirror.
A flower raised to the power of eternity.
The earth multiplied by our heartbeats.
A simple and equal geometry of breaths.
Wherever I am, let me be
The heaven is mine.
window, mind, air, love, and earth are mine.

” ترجمه فارسی “
و تمشک لذت، زیر دندان هم آغوشی.

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.
پرشی دارد اندازه ی عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقجه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه ی شب پرده در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما است.
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی “ماه”
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی “مجذور” آینه است.
زندگی گل به “توان” ابدیت
زندگی “ضرب” زمین در ضربان دل ما.
زندگی “هندسه” ی ساده و یکسان نفس هاست.

هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

صدای پای آب

What matter
If the fungi of Nostalgia
Sometimes bloom?
I wonder
Why a horse is a noble animal, and a dove is lovely
And why no one pets a vulture.
I wonder why a clover is inferior to a red tulip.
We need to rinse our eyes, and view things differently.
We should wash our words
To be both wind and rain.
We should close our umbrellas
Walk in the rain
Take Mind and Memory in the rain
Walk in the rain with all the townsfolk
Meet friends in the rain
Seek Love in the rain
Make love to a woman in the rain
Play in the rain
Write, speak, and plant lotus flowers in the rain.
Life is a perpetual soaking.
Life is bathing in the Pond of Now.
Let’s take off our clothes
water is one step off.
Let’s taste light
Weigh the night of a village, the sleep of a gazelle.
Let’s fathom the warmth of a stork’s nest.
Let’s not tread on the Law of Grass.

” ترجمه فارسی “
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟

من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران با زن باید خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت.
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی “اکنون” است.

رخت ها را بکنیم.
آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.

صدای پای آب

Let’s delight our palate in the vineyard
And open our mouths when the moon rises.
Let’s not say the night is a foul thing
Or the glow-worm is ignorant of the garden’s insight.
Let’s fetch baskets
And fill them with all these reds and greens.
Let’s eat bread and mellow for breakfast.
Let’s plant a sapling in every pitch of each sentence.
And sow Seeds of Silence between two syllables.
Let’s not read a wind-free book
And the book in which the skin of dew is not wet
And the book in which the cells are dimension-free.
Let’s not wish the fly scared off the Fingertips of Nature.
Let’s not wish the panther wiped away from Creation.
Life would lack something with no worms.
The laws of tree would suffer without caterpillars.
Our hands would seek something if there was no death.
The Living Logic of Flight would alter if there was no light.
There was a void in the mind of the seas before seaweed emerged.
Let’s not ask where we are.
Let’s smell the fresh hospital petunias.
Let’s not ask where the Fountain of Fortune is
Why the Heart of Truth is blue
What a night, what a breeze our forefathers experienced.
Behind us is no living space.
Behind us is no singing bird.
Behind us is no blowing wind.

” ترجمه فارسی “
در موستان گره ی ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید.
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
و کتابی که در آن یاخته ها بی بُعدند.
نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلا ای بود در اندیشه ی دریاها.

و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را.

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی آید.

صدای پای آب

Behind us the Green Window of the Poplar is closed.
Behind us the children’s windmills gather dust.
Behind us lie the Wounds of History.
Behind us the Memory of Waves pours the cold motionless shells unto the shore.
Let’s go to the seashore
Cast our nets into the sea
And catch freshness of water.
Let’s pick a pebble
And weigh the gravity of Being.
Let’s not curse the moonlight when we have a temperature.
(Once in a fever, I noticed the moon descend
The arms stretch for the heaven.
I heard the goldfinch warbling better.)
Sometimes, the wounds in my feet
Have taught me the ups and downs of the earth.
Sometimes, in my sickbed, the flowers multiplied
And the orange and the lantern increased in size.)
Let’s not stand in dread of death.
Death is not the end of a pigeon.
Death is not the inversion of a cricket.
Death flows in the minds of acacias.
Death dwells in the Pleasant Climate of Mind.
Death speaks of dawn in the Nature of Village Night.
Death goes into the mouth with a bunch of grapes.
Death sings in the larynx of the robbin.
Death is responsible for the beauty of butterfly’s wings.

” ترجمه فارسی “
پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد.

لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم.
و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین.
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه ی یک زنجیره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره ی سرخ – گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

صدای پای آب

Death sometimes picks basils
Drinks vodka
Sits in the shade, and watches us.
We all know
The Lungs of pleasure are filled with the oxygen of death.
Let’s not shut the door to the Living Words of Fate which we hear from behind the Hedges of Sound.
Let’s pull the curtains
And allow Feeling to have fresh air.
Let’s allow Maturity to dwell under any bush whatsoever.
Let’s allow Instinct to go and cavort
Take off its shoes and leap over the flowers after the seasons.
Let’s allow Solitude to sing a song.
To write something
to go out in the street.
Let’s be simple.
Let’s be simple whether at the bank till or under a tree.
Our mission is not to fathom the secret of the Rose.
Our mission is perhaps
To float in the beauty of the rose.
Let’s pitch our tents beyond Wisdom
Wash our hands in the ecstasy of a leaf and sit to eat
And be born again when the sun rises at dawn.
Let’s unleash our joys
Sprinkle over the perception of space, colour, sound, window and flower.
Set heaven between the two syllables of Being
Fill and refill our lungs with eternity
And unburden Knowledge from the swallow’s shoulders.
Let’s remove the names from the cloud
The plane tree, the mosquito, and the summer.
Let’s climb as high as Love on the Wet Feet of Rain.
Let’s open doors to man, to light, to plants and to insects.
Our mission is perhaps
To run between the Lotus flower and the Century
After the Echo of Truth.
Kashan, Chenar Village, Summer 1964

” ترجمه فارسی “
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است.

در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم.

پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک، چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی “راز” گل سرخ
کار ما شاید این است
که در “افسون” گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.

آسمان را بنشانیم میان دو هجای “هستی”.
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

کاشان، قریه ی چنار، تابستان ۱۳۴۳

از روی پلک شب

Over The Eyelids of Night
It was a flowing night.
From beneath the spruce trees, the stream was flowing to far beyond.
The moonlight was illuminating the valley and the mountain so bright that God could be seen.
We were on the heights.
Far beyond, invisible, surfaces, washed, and glance, more amorous than ever before.
You handed me the green stalk of a message
And your breath quietly cracked the Terracotta of Familiarity.
Our heartbeats pouring down the rocks
From an old wine, the summer’s sands flowing in veins
And the moonlight enamelling your behavior
You were wonderful, free, and down-to-earth.
The Green Fortune of Life mingled with the cool mountain air.
Shadows returned
And pennyroyals danced
With the breeze
And ecstasies mingled together.

” ترجمه فارسی “

از روی پلک شب
شب سرشاری بود.
رود از پای صنوبرها، تا فراترها می رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود.

در بلندی ها ما
دورها گم، سطح ها شسته، و نگاه از همه شب نازک تر.
دست هایت، ساقه ی سبز پیامی را می داد به من.
و سفالینه ی انس، با نفس هایت آهسته ترک می خورد.
و تپش هامان می ریخت به سنگ.
از شرابی دیرین، شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب، روی رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده ی خاک.

فرصت سبز حیات، به هوای خنک کوهستان می پیوست.
سایه ها بر می گشت.
و هنوز، در سر راه نسیم،
پونه هایی که تکان می خورد
جذبه هایی که به هم می ریخت.

روشنی، من، گل، آب

Light, I, Flower, Water
There is no cloud.
There is no wind.
I perch by the pond.
The fish swimming about, light, I, flower, and water.
The pure grapes of life.
Mother is picking basils.
Bread, basils and cheese, a cloudless sky some wet petunias.
Salvation is nearby, amidst the courtyard flowers.
Such caresses light pours into the copper bowl!
From up the high wall, the ladder brings Dawn down to earth.
Everything is hidden behind a smile.
There is a crevice in the wall of Time through which my visage is visible.
There is a lot that I don’t know.
I know if I pick a plant I will die.
I fly up to the peak, I am full of wings.
I can find my way out in the dark, I am full of lanterns.
I am full of light, of sands
And of shrubs and trees.
I am full of paths, of bridges, of rivers, and of waves.
I am full of a leaf’s reflection in water.
How infinite my loneliness is!

” ترجمه فارسی “

روشنی، من، گل، آب
ابری نیست.
بادی نیست.
می نشینم لب حوض:
گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب.
پاکی خوشه ی زیست.

مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر، آسمان بی ابر، اطلسی هایی تر.
رستگاری نزدیک: لای گل های حیاط.

نور در کاسه مس، چه نوازش ها می ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره ی من پیداست.
چیزهایی هست، که نمی دانم.
می دانم، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.
می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن.
و پر از دار و درخت.
پرم از راه، از پل، از رود، از موج.
پرم از سایه ی برگی در آب:
چه درونم تنهاست!

و پیامی در راه

And A Message On the Way
some day
I will come and bring a message.
Into veins I will cast light,
And call out, “O you whose baskets are full of dreams!”
I have brought you an apple, the red apple of the Sun.
I will come to offer the beggar a lilac flower.
I will give the lovely leprous woman a pair of earrings.
To a blind man I will say, “How enchanting the garden is!”
I will become a peddler, roam the alleyways
And cry out, “Dews, dews, dews.”
A passer-by will say, “It is indeed a dark night.”
To him I will give a galaxy.
On the bridge there is a little legless girl.
Round her neck I will hang the Great Bear.
All lips I will purge of obscenities.
All walls I will tear down.
I will inform the bandits,
“A caravan is arriving with a load of smile.”
I will tear up the clouds
Great the eyes onto the sun, the hearts onto love
The shadows onto water, and the branches onto wind.
I will graft infantile dreams to the murmuring crickets.
I will fly kites
Water flowerpots,
Go to horses and cows, And put the green grass of love before them.
For a thirsty mare, I will bring a bucket of dews.
There is a decrepit donkey on the way, I will scare the flies off its body.
I will come to plant a carnation on each wall.
I will sing a verse to every window.
I will give each crow a pine tree.
I will tell the snake: “The frog is so glorious!”
I will reconcile.
I will familiarise.
I will walk on.
I will eat light.
I will love.

” ترجمه فارسی “

و پیامی در راه
روزی
خواهد آمد، و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: “ای سبدهاتان پر خواب!
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.”

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت: “چه تماشا دارد باغ!”
دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت،
جار خواهم زد: “آی شبنم، شبنم، شبنم.”
رهگذاری خواهد گفت: “راستی را شب تاریکی است.”
کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی پاست،
دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.

هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.
هرچه دیوار، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت: “کاروانی آمد، بارش لبخند!”
ابر را پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق،
سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد.
و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها.

بادبادک ها به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد.
خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت.

مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت: “چه شکوهی دارد غوک!”
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.

ساده رنگ

Plain Colour
The sky, bluer
The water, bluer
I am on the veranda. Ra’na is by the pool.
She is washing clothes.
Leaves are falling.
“It’s a sad season,” said Mother this morning.
“Life is an apple,” said I, “One should bite it unpeeled.”
The next-door woman is weaving nets at her window, Humming to herself.
I am reading the Vedas,
Making sketches of rocks, fowls, and clouds.
A full sunshine.
Starlings are coming.
Nasturtiums are blossoming.
I crack a pomegranate, thinking to myself:
“If only the seeds of people’s hearts could be seen!”
The pomegranate juice spurts into my eye: my tears flow.
Mother bursts into laughter.
So does Ra’na.

” ترجمه فارسی “

ساده رنگ
آسمان، آبی تر.
آب، آبی تر.
من در ایوانم، رعنا سر حوض.

رخت می  شوید رعنا.
برگ ها می ریزد.
مادرم صبحی می گفت: “موسم دلگیری است!”
من به او گفتم: “زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.”

زن همسایه در پنجره اش، تور می بافد، می خواند.
من “ودا” می خوانم، گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی، مرغی، ابری.

آفتابی یکدست.
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پیدا شده اند.
من اناری را، می کنم دانه،به دل می گویم:
“خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود!”
می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم.
مادرم می خندد.
رعنا هم.

آب

Water
Let’s not soil the water:
Perhaps a pigeon is drinking down there
Or a thrush dipping its wing by a far thicket
Or a pitcher being filled in a village.
Let’s not soil the water.
This stream is perhaps running to a white aspen to sooth a lonely heart.
A dervish may have dipped his dry bread there.
A lovely lady has come by the stream.
Let’s not soil the water.
Beauty is doubled.
Sweet water!
Clear stream!
People are so affable there!
May their streams bubble! And their cows produce abundant milk!
Never have I visited their village.
Their hedges must bear God’s footprints.
There, moonshine illuminates the expanse of eloquence.
No doubt, the fences are low in yonder village.
And its inhabitants know what a flower the peony is.
No doubt, blue is blue there.
A bud blossoms! People know it
What a glorious village it must be!
May its alleyways overflow with music!
The people living by the stream understand water.
They did not soil it
Nor should we.

” ترجمه فارسی “

آب
آب را گل نکنیم:
در فرودست انگار، کفتری می خورد آب.
یا که در بیشه ی دور، سیره ای پر می شوید.
یا در آبادی، کوزه ای پر می گردد.

آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان می رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود.
آب را گل نکنیم:
روی زیبا دوبرابر شده است.

چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالا دست، چه صفایی دارند!
چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
من ندیدم دهشان،
بی گمان پای چپرهاشان جای پای خداست.
ماهتاب آن جا، می کند روشن پهنای کلام.
بی گمان در ده بالا دست، چینه ها کوتاه است.
مردمش می دانند، که شقایق چه گلی است.
بی گمان آن جا آبی، آبی است.

غنچه ای می شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!
کوچه باغش پر موسیقی باد!
مردمان سر رود، آب را می فهمند.
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم.

در گلستانه

At Gulestaneh
Plains so vast!
Mountains so high!
What a scent of grass lay over Gulestaneh!
In that village I was searching for something:
Perhaps for some sleep,
Light, pebble, smile.
Behind the poplar trees
Innocent negligence keeps calling me.
At a rush bed I stopped. The wind was blowing: I listened:
Who was talking to me?
A lizard plopped.
I walked on.
A hayfield on the way
Then contours of cucumbers, rosy bushes And the oblivion of earth.
At a stream
I took off my cotton slippers, and sat down with my feet in water.
“How green I am today!
And how alert my body!
What id sorrow creeps down the mountain?!
Who is behind the trees?
Nothing. Only a cow is grazing.
It is summer noon.
The shades know what a summer it is.
Pure shades.
A pure bright spot.
Babes of feeling! This is the corner for playing.
Life is not empty:
Kindness, apples, faith.
Aye,
While there are peonies one can live on.
In my heart there is something like a blaze of light, like a morning dream.
And so restless am I that I feel like running
To the far end of the plains, up to the mountaintop.
A voice keeps calling me from afar.”

” ترجمه فارسی “

در گلستانه
دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:
چه کسی با من حرف می زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
“من چه سبزم امروز!
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه؟!
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند، که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک.
گوشه ای روشن و پاک.
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح.
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می خواند.”

قسمت بیست و دوم از شعر سهراب سپهری، به نام ” غربت ” را بر روی سایت قرار داده ایم: (برای مشاهده روی ادامه مطلب کلیک کنید)

Nostalgia
The moon is hovering over the village.
Its inhabitants are asleep.
On this terraced-roof, I smell the adobe of nostalgia.
The light in neighbour’s garden is on.
Mine i soff.
The moonlight is shining on a plateful of cucumbers, on the water pitcher.
Frogs are croaking.
An owl is hooting.
The mountain is nearby: behind the maples behind the service trees.
And the desert is visible.
Rocks are not visible, flowerets are not visible.
From afar, shadows are visible like water’s solitude, like God’s song.
It must be midnight.
That is the Great Bear, two spans above the rooftop.
The sky is not blue. It was blue during the day.
I should remember to go to Hasan’s Orchard tomorrow to buy greengages and dried apricots.
I should remember to go to the abattoir tomorrow to make sketches of goats,
Of brooms, and of their reflection in water.
I should remember to rescue the butterflies falling in water.
I should remember not to commit a thing to offend against the laws of earth.
I should remember to wash my towel with soap bark at the stream tomorrow.
I should remember I am solitary.
The moon is over Solitude.

” ترجمه فارسی “

غربت
ماه بالای سر آبادی است،
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم.
باغ همسایه چراغش روشن.
من چراغم خاموش.
ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه ی آب.

غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است: پشت افراها، سنجدها.
و بیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد.
دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبی نیست، روز آبی بود.
یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم،
طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب.
یاد من باشد، هرچه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم.

یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد.

یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.

پیغام ماهی ها

The Fishes Convey a Message
I had gone to the courtyard pool
Perhaps to see the reflection of my solitude.
The pool was empty.
The fishes said:
“The trees are not at all to blame.
It was a hot summer noon.
The Bright Son of Water sat by the pool.
And the Sun’s Eagle pounced down, taking him away.”
Cursed be our ignorance of oxygen!
From our scales, shine vanished, it did.
But that blaze, the red coronation
In the water, gave us eyes
When the wind stirred behind
The clay parapets of our sleep.
A peephole on paradise!
Should you see God in the Heartbeats of the Garden, Hasten to say:
The fish pond is without water.
The wind was visiting the plane tree.
I was on my way to God.

” ترجمه فارسی “

پیغام ماهی ها
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب.
آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند:
“هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم کرده ی تابستان بود.
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست.
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.”

به دَرَک راه نبردیم به اکسیژن آب!
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است.

باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.

نشانی

Address
“Where’s the friend’s house?” asked a horseman at dawn.
The sky paused.
To the dark sands, the passer-by gave the twig of light between his lips.
Pointing to a white poplar, he said:
“Before you reach the tree
There is an orchard aisle greener than God’s dream
Where love is as blue as the Wings of Honesty.
Walk to the end of the alley, emerging from beyond Maturity.
Turn towards the Flower of Solitude.
Two steps to the flower
Stay by the eternal fountain of the earth’s myths.
Then a lucid fear will encompass you.
In the fluid sincerity of space, you will hear a rustle:
You will see a child
On a tall plane tree, picking a young bird from the Nest of Light.
Ask him
Where the friend’s house is.”

” ترجمه فارسی “

نشانی
“خانه ی دوست کجاست؟” در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

“نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است.
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور.
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست.”

واحه ای در لحظه

Oasis in a Moment
If you are coming to me,
I am beyond Oblinion.
Beyond Oblivion is a place
Where dandelions run into the veins of air,
Bringing news of a faraway blooming bush.
The sands bear the footprints of delicate horsemen
Mounting the hilltop of poppies.
Beyond Oblivion, the umbrella of desire is open.
As soon as thirst blows onto the root of a leaf
Rain sings songs of freshness.
One is lonely here.
Where an elm’s shadow streams into eternity.
If you are coming to me
Approach gently, softly lest you crack
The fragile china of my solitude!

“ترجمه فارسی”

واحه ای در لحظه
به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.
روی شن ها هم، نقش های سُمِ اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بُن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست.
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من!

پشت دریاها

Beyond the seas
I will build a boat
And cast it in water.
I will sail away from this strange land
Where there is no one to awaken the heroes
In the glade of love.
A boat void of nets
And a heart with no desire for pearls.
I will keep sailing.
Neither will I lose heart to the blues
Nor to the mermaids,
Emerging out of water to cast the charms of their locks
Upon the glowing solitude of the fishermen.
I will keep sailing.
I will keep chanting:
“One should sail away and away.
Men of that town had no myths.
Women of that town were not as full as a bunch of grapes.
No hall mirrors reflected joys.
No puddles reflected a torch.
One should sail away and away.
Night has chanted its song.
It is now the windows’ turn.”
I will keep chanting.
I will keep sailing.
Beyond the seas there is a town
Where windows are open to manifestation,
The rooftops are inhabited by pigeons, Gazing at the Jets of Human Intelligence.
Every ten-year-old child holds a Bough of knowledge.
The townsfolk gaze at a brick row
As if at a flame, or at a delicate dream.
The earth can hear the music of your feelings.
The fluttering wings of mythical birds are audible in the wind.
Beyond the seas there is a town
Where the Sun is as big as the eyes of early-risers.
Poets are the inheritors of water, wisdom, and light.
Beyond the seas there is a town!
One should build a boat.

“ترجمه فارسی”

پشت دریاها
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید.
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست.
نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
“دور باید شد، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.
هیچ آیینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.”

همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره ی هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می شنود.
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.

تپش سایه دوست

The Friend’s Beating Shadow
We were approaching the village.
Our eyes filled with the interpretation of the living native moon.
The night within our sleeves.
We were passing by a dry gully.
Ears filled with the words of meadows.
Bundles filled with the reflection of distant towns.
Rough Logic of the Earth flowing beneath our feet.
Taste of Repose kept shifting in between our teeth.
Our shoes made of prophecy would lift us from the ground like a breeze.
Our sticks would carry eternal spring on their shoulders.
Each one of us had a sky in every nook of mind.
Every movement of our hand would sing at the flutter of a wing enchanted by dawn.
Our pockets reflected the Chirpings of Childhood Mornings.
We were a party of lovers,
Walking past the poverty-stricken villages
Overwhelming with cordiality.
Our heads mechanically bent over a pond.
Night evaporated over our faces.
And the friend’s ears caught the Friend’s voice.

“ترجمه فارسی”

تپش سایه ی دوست
تا سواد قریه راهی بود.
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده ی بومی.
شب درون آستین هامان.

می گذشتیم از میان آبکندی خشک.
از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار.
کوله بار از انعکاس شهرهای دور.
منطق زبر زمین در زیر پا جاری.

زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا می شد.
پای پوش ما که از جنس نبوت بود، ما را با نسیمی از زمین می کند
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد.
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر.
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند.
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد.
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بی کران می رفت.

بر فراز آبگیری خود بخود سرها همه خم شد:
روی صورت های ما تبخیر می شد شب.
و صدای دوست می آمد به گوش دوست.

صدای دیدار

The Sound Of Visit
Basket in hand I made for the fruit market. It was morning.
Fruits were singing. Fruits were singing in the sun.
On the trays, life was dreaming of eternal surfaces on the Perfection of Skins.
Anxiety of orchards glittered in the shadow of each fruit.
Some unknown thing floated in the shining of quinces.
Each pomegranate extended its colour to the land of the pious.
Alas, the vision of fellow citizens
Was a tangent on the flourishing surface of oranges.
I went back home.
“Have you bought any fruits?” Mother asked.
How can this basket hold fruits of infinity?
I asked you to buy a kilo of fine pomegranates.
I tried a pomegranate,
It brimmed over this basket.
What about the quinces? And lunch…?
At noon the image of the quince reflected in mirrors stretched to the far edge of life.

“ترجمه فارسی”

صدای دیدار

با سبد رفتم به میدان، صبحگاهی بود.
میوه ها آواز می خواندند. میوه ها در آفتاب آواز می خواندند.
در طبق ها، زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید.

اضطراب باغ ها در سایه ی هر میوه روشن بود.
گاه مجهولی میان تابش بِه ها شنا می کرد.
هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می داد.
بینش همشهریان، افسوس،
بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود.

من به خانه بازگشتم. مادرم پرسید:
میوه از میدان خریدی هیچ؟
میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد؟
گفتم از میدان بخر یک من انار خوب.
امتحان کردم اناری را
انبساطش از کنار این سبد سر رفت.
بِه چه شد؟ آخر خوراک ظهر…؟

ظهر از آینه ها تصویر بِه تا دوردست زندگی می رفت.

شب تنهایی خوب

The Fine Night Of Solitude
Listen! The remotest bird is warbling.
Night is fluent, pure and open.
The cranesbills
And the most sonorous bough listen to the moon.
The stairs in front of the building
The door holding a lantern
And the breeze galore.
Listen! The road is calling you from afar.
Your eyes are not the Decoration of Darkness.
Shake your eyelids, put on your shoes and come along.
And come where the plume of the moon warns your finger
Where Time sits with you on a cold
And the nocturnal psalters absorb your limbs like a ballad.
There lives a hermit who will say onto you:
“The best is to attain an eye wet with the incident of love.”

“ترجمه فارسی”

شب تنهایی خوب
گوش کن! دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یکدست، و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند.

پلکان، جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم.

گوش کن! جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان! کفش به پا کن! و بیا!
و بیا تا جایی، که پَرِ ماه به انگشت تو هشدار دهد.
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو.
و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت:
“بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.”

سوره تماشا

The Surah of Observation
I swear by observation!
And by the beginning of word!
And by the flight of pigeon from the mind!
A word is encaged.
My words were clear as a patch of meadow.
I told them:
“There is a sun at your threshold
Which will shine over your behaviour if you open the door.”
And I told them:
“Rocks are not the mountain’s ornaments
Nor is metal an adornment on the body of a pickaxe.
In the palm of the earth lies an invisible gem,
Dazzling all prophets with its shining.
Set off in quest of the gem.
Carry Moments to the Pasture of Prophecy.
I gave them the glad tidings of the coming messenger
Of the approaching day, of the increasing colours
And of the echo of the Red Rose beyond the Hedge of Harsh Words.”
And I told them:
“He who sees a garden in the memory of wood
His face will forever be caressed by eternal love.
He who befriends the birds in the sky
His will be the most peaceful sleep in the world.
He who plucks light from the fingertips of Time
Can open the windows with a sigh.
We were under a willow tree.
Plucking a leaf from the branch above my head, I said:
“Open your eyes. What better sign do you seek than this?”
I heard them whisper to each other:
“Magic he know, magic!”
on each mountaintop, they met a prophet.
Shouldering Clouds of Denial.
To take their hats off.
Their houses overflowed with chrysanthemums,
We shut their eyes.
We did not let their arms reach the twig of talent.
We filled their pockets with habit.
And disturbed their sleep with the sound of mirrors’ journey.

“ترجمه فارسی”

سوره ی تماشا
به تماشا سوگند!
و به آغاز کلام!
و به پرواز کبوتر از ذهن!
واژه ای در قفس است.

حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
“آفتابی لب درگاه شماست،
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.”

و به آنان گفتم:
“سنگ آرایش کوهستان نیست.
هم چنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است،
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید!
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.”

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم.
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:
“هرکه در حافظه ی چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آن که نور از سرانگشت زمان برچیند
می گشاید گره ی پنجره ها را با آه.”

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم، گفتم:
“چشم را باز کنید! آیتی بهتر از این می خواهید؟”
می شنیدم که به هم می گفتند:
“سِحر می داند، سِحر!”

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را ناز کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود.
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.
جیبشان را پُر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

پرهای زمزمه

The Murmuring Feathers
The snow has not yet thawed.
The reverse lotuses of umbrellas have not yet closed.
Trees are not yet perfect.
Beneath the snow, the paper’s desire to float in the wind.
The wet sight in the insect’s eyes
And the rise of a frog’s head out of the Horizon of Life’s Perception.
Our trays are not yet filled with words about samosa and the New Year’s Eva.
In a climate where  the growth of a stalk makes no echo
Nor can the chant of a feather be heard from within a chink in the snow’s verse
I hunger for murmur.
The fowl has not yet croaked on the delirious fence of March.
What shall I do then
I who hunger for murmur
In the barest chantless season of the year?
I had better rise
Pick my brush
And paint a fowl on the Canvas of my solitude.

“ترجمه فارسی”

پرهای زمزمه
مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد.
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پُر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پَری می رسد از روزنه منظومه ی برف
تشنه ی زمزمه ام.
مانده تا مرغ سر چینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم،
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه ی زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.

ورق روشن وقت

The Bright Leaf Of Time
The rushing light shook the windows.
Morning fell, the Sun rose.
We drank tea on the Meadow of the Table.
At nine, the sky clouded over, the fences became wet.
My little moments lay hidden beneath the nasturtiums.
Raindrops gave birth to a doll.
The clouds vanished.
A clear sky, a sparrow, a flight.
“Where are my foes?”
I thought:
“Cranesbills will thaw cruelty.”
I opened the door, a piece of sky fell into my glass.
I drank water with the sky.
My little moments saw silver dreams.
I opened my book under the Invisible Ceiling of Time.
It was midday.
The scent of bread journeyed from the sunshine of the sofreh to the perception!
My hands floated in the Innate Colours of Being.
I was peeling an orange.
The town was reflected in the mirror.
Where are my friends?
May they have orange days!
Beyond the window, there is plenty of night.
In my room was an echo of my finger’s touch with heights.
From my room came the sound of decreasing measures.
My little moments thought of distant stars.
Sleep built things in my eyes.
An open space, dewy sands, footprints of Friend…

“ترجمه فارسی”

ورق روشن وقت
از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد.
صبح شد، آفتاب آمد.
چای را خوردیم روی سبزه زار میز.

ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد.
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.
یک عروسک پشت باران بود.

ابرها رفتند.
یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز.
دشمنان من کجا هستند؟
فکر می کردم:
“در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.”

در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند.
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت.

نیمروز آمد.
بوی نان از آفتاب سفره تا ادارکات جسم گل سفر می کرد.
مرتع ادراک خرم بود.

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:
پرتقالی پوست می کندم.
شهر در آیینه پیدا بود.

دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!

پشت شیشه تا بخواهی شب.
در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج،
در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد.
لحظه های کوچک من تا ستاره ها فکر می کردند.
خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد:
یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست…

آفتابی

Sunshine
The sound of water is heard. What are they washing in the River of Solitude?
Robe of Moments is clean.
Decembering sun
Echo of snow, threads of glance, and rain of time.
Freshness lies on the bricks, on the bones of daylight.
What do we wish for?
The steam of Season hovers round our words.
The mouth is the Flowerbed of Mind.
Some journeys dream of you in their alleyways.
In faraway villages, fowls congratulate each other on your presence.
I wonder why people do not know
Nasturtium is not accidental
And the yesterday’s rivers shine in today’s wagtail.
Why don’t people know
It is cold in impossible flowers?

“ترجمه فارسی”

آفتابی
صدای آب می آید. مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاک است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف، نخ های تماشا، چکه های وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
چه می خواهیم؟
بخار فصل گرد واژه های ماست.
دهان گلخانه ی فکر است.

سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند.
تو را در قریه های دور مرغانی به هم تبریک می گویند.

چرا مردم نمی دانند.
که لادن اتفاقی نیست.
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است؟

چرا مردم نمی دانند
که در گل های ناممکن هوا سرد است؟

جنبش واژه ی زیست

The Animate Word Of Life
Behind the pinery, the snow.
The snow, a swarm of crows.
The road means nostalgia.
The wind, the song, the traveller and a slight inclination to sleep.
The ivy’s crest, the arrival, and the yard.
I, and nostalgia, and this wet glass.
I write, and the space.
I write, and two walls, and a few sparrows.
Someone is grieving.
Someone is weaving.
Someone is counting.
Someone is singing.
Life means: a starling flew away.
What made you gloomy?
Consolations are not few. For instance, this sun,
Tomorrow’s babes, last week’s pigeon.
Someone died last night.
And wheat bread is still fine.
And water is still pouring down. Horses are drinking.
Drops are falling.
Snow weighs on the Shoulders of Silence.
And Time on the Spine of the Lilac.

“ترجمه فارسی”

جنبش واژه ی زیست
پشت کاجستان، برف.
برف، یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک، و رسیدن و حیاط.

من و دلتنگ، و این شیشه ی خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.

زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید:
کودک پس فردا، کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مُرد.
و هنوز نان گندم خوب است.
و هنوز آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سکوت.
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

از سبز به سبز

From Green To Green
In this darkness
I am thinking of a bright lamb
To come and graze the grass of my weariness.
In this darkness
I perceive the wet extension of my arms
In the rain
Which wetted the Primal Prayers of Man.
In this darkness
I open the gate to ancient grass,
To the golden colours which we saw on the walls of myths.
In this darkness
I saw roots
And for the new-blown bush of death I defined water.

“ترجمه فارسی”

از سبز به سبز
من در این تاریکی
فکر یک بره ی روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد.

من در این تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

من در این تاریکی
در گشودم به چمن های قدیم.
به طلایی هایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.

من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم.
و برای بته ی نورس مرگ، آب را معنی کردم.

ندای آغاز

The Primal Call
Where are my shoes?
Someone called me by name “Sohrab”.
The voice was familiar as is air with the body of a leaf.
My mother is sleeping.
So are Manuchehr and Parvaneh and perhaps all townsfolk.
The June night creeps over the moments like an elegy
And a cool breeze wafts away my sleep from the green hem of the blanket.
It smells like migration.
My pillow is stuffed with the singing feathers of swallows.
Morning will fall
And into this bowl of water
The sky will migrate.
I should go tonight.
I talked to these folks through the openest window
Alas, I never heard a word of the stuff of time.
No eyes glanced lovingly at earth.
No one was enchanted by a flowerbed.
No one noticed a field magpie.

“ترجمه فارسی”

“ندای آغاز”
کفش هایم کو؟
چه کسی بود صدا زد، سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همه ی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد.
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

ندای آغاز

I feel sombre as a piece of cloud
When I see Huri the next-door mature lass
Studying theology
Beneath a rare elm tree.
There are also things, moments charged with zenith.
(For instance, I saw a poetess
So enchanted by the space
That the sky laid eggs in her eyes.
And on a certain night
A man asked:
“How far is it to the sunrise of grapes?”)
I should go tonight.
I should carry with me the suitcase
That holds as much room as the robe of my solitude.
And set off
Where mythical trees are visible
Towards that wordless vastness that keeps calling me.
Again someone called me by name “Sohrab”.
Where are my shoes?

“ترجمه فارسی”
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری، دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.
چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعرهه ای را دیدم
آن چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید:
“تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟”
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد: “سهراب!”
کفش هایم کو؟

 به باغ هم سفران

To the Companion’s Orchard
Call me.
Gentle is your voice.
Your voice is the chlorophyll of that odd plant
Growing at the far end of sorrow’s sincerity.
Within the dimensions of this mute age
Lonesomer am I than the taste of a chant in the Context of Alley’s Perception.
Come so I may tell you how deep my loneliness is.
My loneliness did not foresee the ambush of your volume.
And this is the nature of love.
There is no one.
Let’s steal life, then
Divide it between two dates.
Let’s fathom the state of stone.
Let’s see things, quick.
Look, the hands of the fountain
Disintegrate time into powder on the clock face of the pond.
Come and thaw like a word on the surface of my silence.
Come and melt in my palm the luminous mass of love.
Warm me
(And once upon a Kashan plain, the sky clouded over
And it started raining heavily.
And I felt cold, then behind a rock
The hearth of peony warmed me up.)

“ترجمه فارسی”

به باغ هم سفران
صدا کن مرا!
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حُزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام!
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را!
مرا گم کن!
(و یک بار هم رد بیابان کاشان هوا ابر شد.
و باران تندی گرفت.
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

 به باغ همسفران

Within these alleyways so dark
I dread doubts and matches.
I dread the cemented surface of century.
Come so I may not fear the towns whose black earth is pasture to cranes.
Open me like a gate towards a pear’s fall in the age of steel’s rise.
Lull me to sleep under a branch far from the nocturnal collision of metals.
Call me if the dawn-mine discoverer comes
And I will wake up in the rise of a lilac flower from behind your fingers.
And then
Speak of the bombs that fell while I was sleeping.
Of the cheeks wet with tears while I was sleeping.
Tell me how many ducks flew over the sea
When the tanks trod on childhood dreams.
To whose foot of repose did the canary tie the yellow string of its song?
Tell me what innocent stuffs were unloaded at ports.
What science discovered the positive music of powder’s odour
What knowledge oozed out of the unknown taste of bread in the Mouth of Prophecy?
Then, I, like a faith warmed by equaterial sun
Will set you at the threshold of an orchard.

“ترجمه فارسی”
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است!
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد!
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات!
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا!
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد!
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد!
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند!
در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست؟
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد!
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش “استوا” گرم
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

دوست

Friend
Great was she
A native of today
And a relative to all open horizons.
She perceived the tone of water and earth so well.
Her voice
Reflected the Ruffled Melancholy of Reality.
Her eyelids
Showed us
The pulse of elements.
Her fingers
Turned over
The clear Air of Generosity.
And she caused kindness
To migrate towards us.
She reflected her own solitary self.
And for the mirror she interpreted
The most amorous curves of her own Time.
Like rain, she was impregnated with fresh repetitions.
And like the trees
She would spread with the blessing of light.

“ترجمه فارسی”
دوست
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود.
و با تمام افق های باز نسبت داشت.
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صدایش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هایش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هایش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد.
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود.
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد.

دوست

She called out the wind’s childhood.
She linked the string of words
To the latch of water.
And one night she pronounced
The green message of love
So clearly
That we caressed the emotion of the earth
And were freshened like the accent of a pail of water.
And many a time we saw her
Basket in hand
Going to pluck a bunch of glad tidings.
Alas,
She failed to sit before the Clarity of Pigeons
And went to the edge of Nil
Lying beyond the Patience of Lights.
And she did not mind at all
How lonely we would feel
To eat apples
At the intervals of the distressing closing of doors!

“ترجمه فارسی”
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره می زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم.
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.
و بارها یدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند.
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید.
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.

دیدگاه‌ها (0)

  • لینک دانلود فایل های رایگان در انتهای تمامی مطالب قرار دارد. با کلیک بر روی لیست باز شونده انتهای مطالب می توانید به لینک دانلود و اطلاعات فایل دسترسی داشته باشید. این فهرست معمولا با عبارت " لینک دانلود + توضیحات " یا عبارت "دانلود ..." شروع می شود.
  • پسورد تمامی فایل ها lingoman.ir یا langpro.ir و یا www.englishpro.ir با حروف کوچک می باشد.
  • لطفا از درج دیدگاه های غیر مرتبط با مطلب خودداری فرمایید.
  • فارسی تایپ کنید و برای سوال مجدد در صفحه از دکمه پاسخ دادن استفاده نمایید. نظرات فینگلیش تایید نخواهند شد.
  • قبل از ارسال کامنت حتما متن پست و نظرات سایر دوستان را بخوانید. نظرات اسپم و تکراری تایید نخواهند شد.
  • نظرات شما ممکن است بدون پاسخ تایید شوند که در این صورت باید منتظر پاسخ از سوی دیگر کاربران باشید.
  • دیدگاه ها بعد از تایید مدیریت نمایش داده خواهند شد.
  • لطفا انتقادات و پیشنهادات و همچنین درخواست های خود را از بخش های تماس با ما و چت آنلاین ارسال نمایید.